تبليغاتX
شبهای بی ستاره
میتراورمیساقصددارن ستاره های اسمون زندگیشون رو جاودانه کنند

 

                     

به افتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که درمن جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشددردناک سپیدارهای باغ که بامن

ازفصل های خشک گذرمیکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می اوردند

به مادرم که دراینه زندگی میکرد

وشکل پیری من بود

وبه زمین که شهوت تکرار من

درون ملتهبش را

ازتخمه های سبز می انباشت

سلامی دوباره خواهم داد

می ایم می ایم می ایم

با گیسویم:ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم:تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام ازبیشه های انسوی دیوار

می ایم می ایم می ایم

واستانه پرازعشق میشود

ومن دراستانه به انها که دوستت میدارند

ودختری که هنوز انجا

دراستانه پر عشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد

ومن بازگشتم از انسوی ابهای طلایی از سرزمین خورشید از اسمان ابی از زادگاه ارزوها.....

وسلامتان میکنم با دلی پر از دلتنگی....وبه اغوش میکشمتان از سر دوستی....ودستان پر مهرتان را میفشارم

امدم تا دوباره برایتان بنویسم از بودنها و نبودنها...از همه چی و هیچی...

امدم تا با قلمم پلی سازم به قلبهای اشنایتان.....انتظار استقبال ندارم....همان یک لبخند تو برایم کافی است....

نازنینم رمیسا....جای خالی تودر این سفرلحظه به لحظه با ما بود....همه جا با بچه ها یاد تو کردیم...از اونجا اپ های قشنگت رو میخوندم...دستت درد نکنه...سنگ تموم گذاشتی....

از همه اونایی هم که در نبود من ...اسمونمون رو بی ستاره نزاشتن یه دنیا ممنونم...میام به همتون سر میزنم دلم واسه تک تکتون تنگ شده بود....

زیارت امام رضا (ع)همتون رو دعا کردم همچنین قم و جمکران...

عمر مارامهلت امروزوفردای تو نیست      من که یک امروزمهمان تو ام فردا چرا؟؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار      این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟؟

قانع

وقتی اسمش را برای بار دوم در اسامی قبول شدگان ندید.سرش رابه سوی اسمان گرفت وکفرگفت.چند خیابان مانده به ایستگاه اتوبوس مردفقیری روی کارتن سجاده پهن کرده بودوخالصانه نماز میخواند.

مرخصی

اوهرسال کارمندنمونه میشد وسکه وپول وجایزه میگرفت ولی مادرش همیشه گله داشت که چرادرطول هفته حتی یک روز هم پسرش به اوسر نمیزند واو همیشه در جواب میگفت:که بیکار نیست ومرخصی ندارد.وقتی مادرش فوت کرد سه روز مرخصی گرفت.

غریبانه

هرگاه خواست بگوید دوست دارد با او ازدواج کند جزبانگاه نتوانست.اخراونه شاهزاده بود ونه اسب سفید داشت.اما رفت تا باتوکل سرپناهی فراهم کند زیاد طول نکشید.اما وقتی برگشت غریبانه اورابه خانه بخت دیگری برده بودند.

اشتی

گفتم:ماسالهاست که قهریم واین تقصیر توست. گفت نه.گفتم:می خواهم به خانه اش بروم واز او طلب بخشش کنم.اماده رفتن شدم که دوباره گفت:خودت راکوچک نکن تودوستان زیادی داری ومحتاج او نیستی.پاهایم سست شدواز رفتن منصرف شدم.باز هم شیطان در کارهایم دخالت کرده بود.

پایین کوه

دانه برف جوان سر پرشوری داشت.با عجله خود را به سر دسته پیر رساندوباهیجان گفت:قربان تعدادمابه اندازه کافی زیادشده حالامیتوانیم مثل بهمن سنگینی ازکوه سرازیرشویم ولذت ببریم .سر دسته پیرباغیظ جواب داد:نه اخر چرا؟؟ ساکت شوتوفقط لذت سرازیر شدن رامیبینی ولی من لبخندمسافران جاده پایین کوه را هم میبینم.

                                                       

 

+ نوشته شده در  Fri 22 Sep 2006ساعت 19  توسط میترا & رمیسا | 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای  صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست.

+ نوشته شده در  Fri 1 Sep 2006ساعت 17  توسط میترا & رمیسا | 

مشق دهقان فداکارم را
مي نوشتم اما
در هوايي دلگير
زير بيدي مجنون
ماه فروردين بود
...
دفترم خورد ورق
و نگاهم افتاد
به خطوطي در هم
...
شعر باز باران بود
ناگهان صاعقه اي
...
و سپس باران زد
*

دفترم را بستم
*
زير باران شادي
بازي و خنده و شور
رقص هر تکه ابر
و سپس تابش نور
*
آسمان رنگين گشت
از کماني زيبا
من ز خود پرسيدم
دفتر مشقم ! آه!
*
من فراموشم شد
خاطرات کبري
و چه تصميمي داشت
*
دفتري خيس ز باران ديدم
باز هم خنديدم
...

و نمي دانستم
...
صبح فرداي کلاس
تا معلم آمد
جاي برخيز و به پا
روزگاري هم هست
که به خود خواهم گفت
خاطراتت بر جا....

+ نوشته شده در  Wed 2 Aug 2006ساعت 16  توسط میترا & رمیسا | 

یک روز خر یک مزرعه­دارِ به درون چاهی در میان مزرعه سقوط کرد. حیوان مفلوک شروع کرد به گرِِیه و زارِِی. مرد کشاورز هر کارِِی کرد نتوانست حِِیوان را بِِیرون بکشد. مزرعه­دار با خود فکر کرد حیوان خیلی پِِیر شده و چندان کارایی ندارد و عملا سن بازنشستگی او فرا رسیده است. شاید با پوشاندن در گودال بتواند او را از این وضعیت رقت بار نجات دهد. با این فکر از همسایگان خواست که به کمکش بیایند. آنها همه با بیل و بیلچه آمدند و شروع کردند به رِِیختن خاک به درون چاه. خیلی زود خر بِِیچاره فهمید که ماجرا از چه قرار است و به طرز رقت انگیز و جانسوزِِی گرِِیه کردو بعد از مدت کوتاهی صدای خر قطع شد. همه با تعجب به درون گودال نگاه کردند و از آنچه می­دیدند کاملا شگفت­زده شدند. با هر مقدار خاکی که رِِیخته می­شد، خر در گودال حرکت بسِِیار عجبِِبی از خود نشان می­داد. او خود را تکان می­داد تا خاک­ها به پایین برِِیزد. از خاکها پله می­ساخت و به روِِی آنها می­آمد و منتظر بیل­های بعدی بود که خاک برِِیزند. همه همسایگان با هیجان شروع به رِِیختن خاک کردند و او خود را می­تکاند و از خاک­ها پله می­ساخت و بالا می­آمد. لحظاتی بعد همه خوشحال و شگفت­زده شاهد رسیدن خر به لبه چاه بودند.

رمز رهایی از چاه سختی­ها، تکاندن مشکلات و ساختن پله از سختی­ها و صعود از این پله است

+ نوشته شده در  Mon 24 Jul 2006ساعت 1  توسط میترا & رمیسا | 
میخوام یه اعترافی بکنم..

وبلاگ نویسی کار سختیه..

اصلا نویسندگی کار سختیه..برای من که اینطوره ..ولی با این حال نوشتن رو خیلی دوست دارم ..پس چرا سختمه؟!

البته یه دلیلی داره ها..! ولی نمیگم.

هر کی گفت چیه دلیلش؟!

*

برنامه هایی رو که برای تعطیلات تابستون در نظر داشتیم به هم خورد و کلی از نقشه هایی که برای میترا کشیده بودم نقش بر آب شد! حال من میمانم (میخواستم به زبان گفتاری بنویسم "میمونم" گفتم شاید خوانندگان عزیز برداشت دیگری بکنند خدای نکرده) و روزهایی که بسیار خستگی،کسلی، الافی و بی حوصلگی به دنبال دارند. (چرا اون آیکون بی حوصله رو نداره!) بیکاری هم بد دردیه ..خودمونیم...فعلا هم سرمو با کتاب خوندن و ورزش و وبگردی گرم میکنم، گه گداری هم تقویت بیشتر زبان. اینم یه جورشه دیگه .پیشنهاد دیگه ای دارید؟ اگه آره بگید ما هم بدونیم.خوشحال میشم.

خب با این اوصاف من از چی بنویسم؟ خاطره؟ به قول یکی از دوستان خاطراتو بیل بزنم...شایدم این کارو کردم. روش فکر میکنم.

دیگه اینکه روز زن رو به همه ی خانومای گل و بلبل و تمامی مامان های عزیز و دوست داشتنی تبریک میگم. دوستان باور کنید که مادر گوهر کمیابی نیست بلکه گوهری"نایابه"  یادتون نره بوسه بر دستان این گوهران زندگی که واقعا نعمت خداوند هستند.نه فقط در این روز بلکه هر روز.

الهی که همیشه سرتون گرم وشلوغ باشه ولی بدون دغدغه های فکری.سرتون گرم باشه و دلتون شاد. از همون نوع سرگرمی که میترا جونم دچارشه.

شکرت.

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 3  توسط میترا & رمیسا | 

قدرت انديشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

نتيجه اخلاقي
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد

 

این یکی به صورت طنزه البته جدی نگیرید!!

من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد

 

 

+ نوشته شده در  Fri 7 Jul 2006ساعت 14  توسط میترا & رمیسا | 
امروز میخوام چند تا درس اخلاقی بذارم که به نظرم جالب و قشنگ بود. دوست داشتید بخونید. اگرم قبلا خونده بودید که هیچی.

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه

 درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی

بقیش باشه بعدا

+ نوشته شده در  Sun 2 Jul 2006ساعت 13  توسط میترا & رمیسا | 
رمیسا می نویسه

سلام بر خانومای گل و آقایون محترم.
امید که حالتون خوب و سرحال باشيد.

*
من موندم تو اين مسئله که ارزش چه وبلاگی ميتونه بيشتر باشه...وبلاگی که خواننده ی بيشتری داره يا نوشته ای که مطلب و حرف ارزشمندی رو به خواننده القا کنه! من خودم انواع وبلاگ ها رو با مطالب مختلف ميخونم  اما خب بيشتر طرفدار مطالبی هستم که يه جورايی با ذهنم همخونی داشته باشه و نوشته هايی رو دوست دارم که روشون فکر کنم
واقعا هم فکر ميکنم کسانی که کلی از وقتشون رو صرف يه دنيای مجازی ميکنند چه خوبه که حداکثر استفاده ی مفید و بهره مند داشته باشند. حالا يه سوال : تو يه وبلاگ آدم بايد برای ديگران بنويسه يا برای خودش ، يا اينکه يکی بنويسه تا ديگران نظر بدن!

*

اما يه خاطره هم بگم که ربطی به حرفای بالا نداره
چند روز پيش من برای خريد يه سری از مايحتاج خونه به يکی از فروشگاه های اطراف رفته بودم. یکی ازین چرخ های دستی (يا شايد واگن های چرخ دار) هم دستم بود. همينطور که مشغول تماشای يکی از قفسه های خوراکی بودم ،يه دفعه با تعجب ديدم يه دختر بچه ی خوشگل ناز گوگول مگول با چشمای آبی ملوسش از پشتم اومد و دستمو گرفت و بهم گفت ماما! اي جونم اين ديگه از کجا پيداش شد ! يه لحظه با خودم فکر کردم که نکنه اين بچه بی پدر و مادر باشه بخواد قالب کنه خودشو!(چه فکرایی میکنم منم!) که کاش اينطور بود. تا اين خوشگل قلمبه منو ديد بغض کرد و دستمو ول کرد همينجوری عقب عقب رفت و تا خواستم ازش بپرسم که آيا گم شدی يه خانومی صداش کرد و اونم زودی دويد طرف مامانيــــــش..همينجوری هم نگاه ميکرد به من ،لابد به اين فکر ميکرده که من چه شباهتی با مامانش داشتم که اشتباه گرفته..آخه جالب اينجا بود که منو اون خانم مثل فيل و فنجون بوديم در برابر هم! البته منو فنجونه حساب کنيد.تنها شباهتمون شاید همون چرخ های دستمون بود!...خلاصه اينو گفتم که بگم ما هم نمرديمو مامان شديم . ولی بعد از اون فکر کردم چه خوب ميشد اگه يه بچه ی گوگولی ميدادن به من باهاش بازی میکردم ...اینم تبلیغ واسه پدر مادر هایی که میخوان نصف روز بچه هاشون سرشون گرم بشه تا به کار و زندگیشون برسن.قبول میکنم(فقط گریه ووو نباشن لطفا)


يه سوالم از دوستای گلم بپرسم
اينکه شما بيشتر چه نوع نوشته هايی رو دوست داريد؟
شعر و نوشته های ادبی يا خاطره نويسی يا مطالب علمی ،فرهنگی ،سياسی... يا هر چيزی که به ذهن خودتون ميرسه..
اگه جواب بدید ممنون میشم
تعطیلات به همگی خوش بگذره

+ نوشته شده در  Sun 25 Jun 2006ساعت 1  توسط میترا & رمیسا | 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد. شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد!

بعد از اينکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد می خواست موقعی که دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند
!

از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اين طوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزی شده که دلش می خواست
!



به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند
!

برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يک پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای
.

حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مراقبت داشت. نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که هميشه مواظبش است
.

برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواست پيش قلب ماسه ای اش بماندولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت
.

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام همانجا نشست و گل ها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت. قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود

                         

سلام گلای خوشبوی شهر رویایی من....سلام قناری های خوش اواز دلم....سلام خط به خط خاطره های جوونیم....با خودم فکر میکنم شاید خواب باشه یا یک رویا...اخه دارم میرم....میرم تا گهواره کودکیم رو به اغوش بکشم تا به دلتنگی های مادرم خط پایانی ببخشم...تا دستهای مهربون پدرم رو لمس کنم و داداشای گلم روببوسم...

باورم نمیشه...باورم نمیشه اینهمه دلتنگی و تنهایی ...وخستگی غربت داره از من جدا میشه...باورم نمیشه .......

دلم میخواد از ماورای دلتنگیهام فریاد بزنم.....میترا داره میاد....اهای ناقوس خوشبختی بزن...بزن تا پرستوهای عاشق همه بر گردن..بزن تا اسمون با تموم ستاره هاش بخندن و زمین با تموم اهالیش پایکوبی کنن.....

اره نازنینهای کلبه دوستی...همونجور که رمیسا جون توی اپ قبلی گفت:شرمنده از اینکه دیر اپ کردیم این اواخر...البته دلایل موجه داشتیم .

                                  

اما خداییش با این که دیر به دیر بود...ولی این 2تا اپ اخر عجب محشر بود ها....باورم نمیشد اینا رو دختر دایی من اونم رمیسااااااااااااا نوشته باشه....

کلی کیف کردم

.دیدم از من بهتر مینویسه تصمیم گرفتم خودم و بازنشسته کنم ....

به هرصورت رمیسا جونم اونجا بدون تو اصلا خوش نمیگذره(هندونه ها رو داشته باشین)من که بهت خیلی گفتم خودت هی بهانه اوردی...اگه میومدی کلی با هم خا طره ها رو تازه میکردیم...

در ضمن ممنون از اون دوستایی که تو کامنت های قبلی اومدن من رو به ایران تبریک گفتن....ویک سری هم گفتن خبر بدم بیان استقبالم ...میخواستم بگم..ممنون از اینهمه لطف شما خوبانم....دل ادم از اینهمه محبت می لرزه

پرسیده بودید عازم کدوم شهر ایرانم ...باید بگم مسافر غربت زده مشهدم....وارزوی دیدن حرم مقدس اقا امام رضا رو دارم....

                        

چقدر دلم هوای این رو کرده که خودم رو به زریه مبارکش بچسبونم و گلایه های این غربت غریب رو با اشکهام شستشو بدم....و بگم یا امام رضا دل تنگ اومدم

و از اون بخوام تا یاری بخش سالهای غربتم باشه....

                             

این روزا همه بهم زنگ میزنن و میگن به خاطره دیدن من امسال همشون میان ایران...چقدر ماهن

فکر میکنم بتونم همه فامیل رو ببینم...رمیسا جونم فکر میکنم فقط تو نباشی...چی میشه بیای؟؟؟؟تو رو خدا بازم سعی کن...

خلاصه دوستای گلم:همه واسه اومدن من روز شماری میکنن و منم بیتاب تر از همه.....

مسافرتم 2ماه طول میکشه...تو این 2 ماه سعی میکنم از ایران سر بزنم به وبمون و اگه تونستم یکی دوباری اپ کنم (امازیادانتظارنداشته باشید)واسه همین این 2ماه رمیسا جونم با این اپ های خوشگل و دست اولش در خدمتتون ...

بعد این که برگشتم و عمری باقی بود ایده های جالبی دارم واسه وبمون تا همیشه تازه بمونه و دلای عاشق شما گلای مهربون رو شاد کنه...

از همه اون عزیزانی که با کامنت های پر از عشق و محبت شون به وب ما صفا دادن و اسمون بی ستاره ما رو ستاره بارون کردن ممنون و سپاسگزارم...باشد که دنیایشان دنیای نور و خوشی...

ما هستیم و از شما دوستان هم تقاضا داریم که با ما باشید و تنهایمان نگذارید....که این ره بدون همره هیچ صفایی ندارد

ما هم مینگاریم ...فقط برای شما که به اوازه خوشش دل تنهاییتان تازه شود.......

برایم دعا کنید.....ارزومند شبهای پر ستاره شما........میم ..ی..ت..ر..الف

یاحق...

فقط به خاطرت بيار كه زندگي يه فرصته......

براي اون مسافري كه تشنه ي محبته .....

                                

+ نوشته شده در  Sat 10 Jun 2006ساعت 12  توسط میترا & رمیسا | 
سلام سلام صد تا سلام ...

دوستای نازنین ، چطورین؟ خدا کنه که همه شاد و تپل مپل باشین(البته نه تپل بیش از حد)تپل ورزشکاری مثل ...حسین زاده قهرمان وزنه بردار(همین بود اسمش؟!)

عرضم به حضورتون که این مدت که نبودیم و دیر آپدیت کردیم دلایل داشت.اول اینکه من امتحان داشتم و نتیجتا (الفی که بالاش دو تا فتحه داره رو پیدا نکردم) با فقدان وقت مواجه بودم.بعدش ،میترا جونی هم همین مشکل رو داشت اما نه به خاطر امتحان ،که دلیل خوشمزه تری داشت(داره)

میترا جونی نمیدونم الان ایران فصل گوجه سبز هست یا نه! ولی یادت نره جای منو خالی کنی ها...حسابی بخوووووووووووووووور. آلو آلبالو لواشک(بهداشتی البته) آجیل چلوکباب کوبیده شیریـــــــــــــنی از نوع خامه ایشو تو دوست داشتی دیـــــگه طالبی هندونه خربزه(الان هر کی ندونه فک میکنه اینجا قحطی خوراکیه، ولی جدا(با فتحه) اگه بگم که تو نروژ قحطی میوه های طبیعی و تازست جز حقیقت چیزی نگفتم.

خب خودتون  فهمیدید بهانه میترا رو ،که داره میره ایران .باید سوغاتی بخره واسه یه قبیله ماشالله پر جمعیت و کلی کارای جمع و جور و عقب افتاده ی قبل از رفتن. حالا من دیگه نمیگم شما هم چیزی نگید،خودش بعدا یه پست میده در این مورد.

خوش بگذره بهت خانومی

این عکس هم مال خودم

و اما یه تولد داریــــــــــــــــــــم

می خوام یه حقیقتی و فاش کنم. خوب گوش بدین..

به نام یگانه فرمانروای مسلط بر اریکه سرنوشت

............ سال خورشیدی سیصد پنجاه و پنج روزه بود و هوا هوای گرم و لطیف خرداد ماه.

ونوس شاد بود و تاجی از یاقوت کبود بر سر گذاشته بود..

غنچه های رز و میخک به نسیم قشنگ صبحگاهی نوید آمدن کودکی را می دادند.

بالاخره بعد از نه ماه بیقراری در بیراهه های انتظار..

نه ساعت کشمکش آرام تجربه و پچپ پچ وهم آلود ثانیه ها........

خنده درد آلود حادثه هیاهوی بی وقفه سکوت را در هم شکست

و گریه های طفلی هلهله های بی امانی را با خود به همراه آورد و حقیقتی را جاودانه کرد.

حقیقتی ــ شاید ــ بس دوست داشتنی ،زیبا و از پیش رقم خورده.....

تولدت رو تبریک میگیم آقا مهدی

با آرزوی بهترین ها برای شما دوست عزیز

دوستان تبریک یادتون نره به آقا مهدی گل

 

+ نوشته شده در  Sun 4 Jun 2006ساعت 19  توسط میترا & رمیسا | 
توي ايستگاه مترو هوا سرده...

دخترک نگاهی به ساعتش ميكنه...

دقيق سر ساعت ميرسه!

مثل هميشه دست تكون ميده و مياد اون ته كنارش ميشينه...

طبق معمول هنوز ننشسته ، ميگه دستت رو بده به من!

با بي تفاوتي دستش رو از جيبش در مياره و ميذاره تو دستش!

پسر با لبخند ميگه :چرا دستهات سرده؟!

بدون اينكه نگاش كنه جواب ميده : ميبيني كه، هوا سرده!!!

نه! منظورم اينه كه مترو سرده..........خودت ميفهمي چي ميگم!

حوصله بحث كردن ندارم! ول كن بابا . دوباره شروع كردي ؟!!

لبخند پسرک محو ميشه و ساكت خيره ميشه به سنگفرش براق زمين...

 كارگر مترو با يه كفشوي بلند از جلوشون رد ميشه . داره واسه خودش شعر ميخونه و زمين روپاك ميكنه .

جاروش صدای قژقژ ميده و از خودش ردي خيس برجا ميذاره...

دخترک آروم ميگه : ناراحت شدي ؟

پسرک همونطور خيره زمين رو نگاه ميكنه و ميگه : يه چيزي بپرسم؟

با بی ميلی ميگه: بپرس

ـ ميخوام بدونم چقدر به باورت اعتماد داري؟

دخترک متعجب نگاهش ميكنه!!

ـ منظورم اينه كه چقدر به من ، به اين روزا ، به عشقت اعتماد داري ؟

دخترک با بي حوصلگی ميگه : باز بچه شدي! منظورت چيه ؟!

ـ يادته يه بار بهم گفتي تورو نبايد دوست داشت ، بايد برات مرد!

ميخوام ببينم چقدر به اون حرفت اعتقاد داري ؟

دخترک گوشه لبش رو ميكشه بالا و به مسخره ميگه : من؟

خب، من خيلي......... تو چقدر؟!!

پسرک تو چشمهاش خيره ميشه . چشمهاش كمي قرمز شده...

دخترک از حالتش وحشت ميكنه!

صداي مترو از توي تونل مياد...

دستش رو مياره بالا و لبهاش رو ميچسبونه به دست دخترک و آروم ميگه: اينقدر...

و ميدود به سمت مترو...

.

.

.

صداي آژير همه جا رو پر كرده . چراغها روشن و خاموش ميشن!

ريل مترو تا فاصله اي دور قرمز شده...

زنها جيغ ميزنن. مردي هاج و واج صورت دختر بچه اش رو چسبونده به سينه اش!

چند نفر با بي سيم از جلوی دخترک ميدوند و فرياد ميزنن...

صداها آروم و كشدار ميشه!

انگار داره خواب ميبينه...

حركتها كند شده...

با تعجب نگاه به دستاش ميكنه...

دستهاش سرد نيست!

توي ايستگاه مترو هوا سرده...

+ نوشته شده در  Thu 25 May 2006ساعت 18  توسط میترا & رمیسا | 

همیشه اگر از زمین رو به بالا به سوی آسمان پرواز کنی می بینی که بعد از یک حد خاص دیگر ابری وجود ندارد. پس اگر آسمان دلت ابری شد با ابرها نجنگ. فقط سعی کن اوج بگیری
دریا صبور و سنگین می خواند و می نوشت ....من خواب نیستم خاموش اگر نشستم مرداب نیستم روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم روشن شود که آتشم و آب نیستم

وقتي خبر مرگ عزيزي پخش مي شود آنكه جاهل است مي گريد‌ آنكه عاقل است عبرت مي گيرد آنكه عارف است به وجدمي آيد وآنكه عاشق است غزل وصال سرمي دهد

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند. انسانها عمل شما را فراموش می کنند. امـــــــا٬ آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آوردید

با وسيعتر شدن ساحل تنهايی بزرگ نمی شود دريايی که در کنار داری بزرگتر خواهد شد

آموخته ام که هميشه کسی هست که به ما احتياج دارد
.
آموخته ام که هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم
.
آموخته ام که انسان های بزرگ هم اشتباه مي کنند
.
آموخته ام که هميشه هميشه بخندم

آموخته ام که هرگز نگذارم کسی عصبانيتم را ببيند.
آموخته ام که به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.

آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام.
آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم
.
آموخته ام که هرگز وابسته کسی نباشم

                   به یا د جویبار  

یه لنگه کفش پیرو درب و داغون
افتاده بود یه گوشه خیابون
هیچکی اونو یه لحظه پاش نمی کرد
هیچکی یه لحظه هم نگاش نمی کرد

می گفت که تنهایی وبی قراری

یه روز به آخر برسه الهی
!
یه لنگه کفش پاره بی کس بی ستاره

افتاده زار و گریون یه گوشه خیابون

شب بود شب گردی بارون و باد
رد شدمو چشام به چشماش افتاد
دیدم که زخماش همه از غربته

مثل خودم خسته وبی طاقته

دیدمو گفتم که نباید نشست
یه کفش بی چاره رو دید و نشکست

رفتمو گفتم که چرا نشستی ؟
تلف نکن عمرتو دستی دستی
درسته که از همه تنها تری

اسیر این دردای زجر آوری
کفشای غیرت و باید پا کنی

بگردی و لنگتو پیدا کنی

یه لنگه کفش پاره بی کس بی ستاره

افتاده در ب و داغون یه گوشه خیابون

                    


 

+ نوشته شده در  Wed 17 May 2006ساعت 16  توسط میترا & رمیسا | 

سلام ستاره های اسمون دلم ...بازم اومدم تا یکم خنده رو به لبای شما بنشونم...اومدم بگم غم نخورید که دنیا 2 روزه یک روزش گذشت یه روز دیگشم میگذره...بخندید که دنیا به روی دل مهربونتون بخنده...

اومدم تا گلهای باغ دوستیم رو دسته دسته کنم و به قلبهای عاشق و مهربونتون هدیه بدم..کاش میتونستم شبهای تاریک و از روزای قشنگ افتابی تون بگیرم....وکلبه دلتون رو چلچراغ بارون کنم....و تموم پرستوهای خوشبختی رو صدا بزنم تا تو دلای ناز و لطیفتون اشیونه کنند....

عزیزای عاشقم برای اینبار یه مطلب دارم براتون ...از نوشته های خودم نیست ...جایی خوندم برام جالب بود ..دوس دارم شما هم بخونید...در ضمن فقط جنبه طنز داره...وگرنه عشق بزرگ و اول و اخر ما بنده ها ......فقط خوده خودشه(خدا)کسی که شادی همه شما فرشته های اسمونی رو از خدا خواستاره.....میترا.....

                                        ::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::

یه شب که طبق معمول رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب میخوندم در همین حین زنگ تلفن به صدا در اومد و من به طرف تلفن رفتم و گوشی رو برداشتم : الو... الو... صدا نمى ياد ...... ؟ !
اونور: (سكوت
)
من: الو... الو

اونور: (فوت
)
من: مرد حسابى، وقت گير آوردى؟! الان چه وقتِ مزاحم شدنه؟
!
اونور: از كجا فهميدى كه ما مذكريم؟
!
من: (همراه با احساس پيروزى!) خوب، زن حسابى كه نداريم!! حالا چرا فوت ميكنى؟! مگه آزار دارى؟
!
اونور: حال نموده ايم با تو حال كنيم
!!
من: شما؟
!
اونور: واجب الوجود هستم
!!
من: زرشك! يخ نكنى داداش؟
!
اونور: اين چگونه ادبياتيست كه بر حق خالقت روا مى دارى؟
!
من: جونِ مادرت ولمون كن! خنديديم
!
اونور: اى بنده ناپاك مگر تو نميدانى كه ما نه زاده شده ايم و نه مى زاييم؟
!
(
اى بابا، طرف انگار قاطى كرده! فكر ميكنه خداست
)
من: اگه خدايى بگو من الان چيكار دارم ميكنم؟
!
اونور: تو اكنون در حال مكالمه با خالقت هستى در حالى كه بر روى تختت لم داده اى و دارى كتاب قرائت ميكنى
!
(
اِ طرف اين چيزا رو از كجا ميدونه؟! نكنه داره منو مى پاد! پا ميشم ميرم كركره پرده رو بكشم
)
اونور: لازم نيست سامع و بصيريم! ما در همه جا حاضريم

من: (همراه با تعجب) جون مادرت بگو كى هستى؟!
اونور: واجب الوجود هستم
!
(
نمى دونم باور كنم يا نه
!!)
من: خوب خداجون شماره ِ منو از كجا گرفتى؟
!
اونور: بيكار بوديم بر حسب تصادف شماره گرفتيم
!!
من: پس مزاحم شدى
!!
اونور: خدايت هيچگاه مزاحم نيست
!!
من: خوب خداجون الان كجايى؟
!
اونور: دفتر كارمون
!
من: خدام مگه دفتركار داره؟
!
اونور: اداره امور خلقت
!!
من: (همراه با احساس مچ گيرى شديد!!) اگه راست ميگى شماره بده تماس بگيرم
!
اونور يادداشت كن ۰۰۰۴۴۶۸۸۰۰۶۶۰۰

من: اخوى گير آوردى مارو؟! اين چه شماره ايه؟

اونور: شماره گرفته ايم اساس! زود زنگ بزن وگرنه تو را تبديل به سوسك ميكنم!! (قطع ميكند)
(
ترسيدم.... نميدونم چيكار كنم.... بى خيال.... اگه راست بگه چى؟! .... سوسك؟! ... گوشى رو بر ميدارم و شماره ميگيرم
!)
اونور: اداره امور خلقت بفرماييد

من: (ترسيدم، قطع ميكنم)
(
دارم به اتفاقايى كه افتاد فكر ميكنم كه تلفن زنگ ميخوره
)
من: الو؟
!
اونور: چرا قطع كردى؟
!
من: خداوكيلى تو خدايى؟! (چى گفتم
!!)

اونور: اى نادان، ما خود وكيل خود شويم؟!
من: بى خيال.... اصلا تو راست ميگى! خوب حالا چى شد سراغ مارو گرفتى؟
!
اونور: بيكار بوديم گفتيم اندكى به صحبت مخلوقاتمان گوش فرادهيم
!
من: خداجون خيلى نوكرتيم
!
اونور: نيك ميدانيم
!
(
عجب خداى پررويى
!!)
من: خداجون در زمان خلقت، ماها رو با چى تراشيدى كه اينقدر بى ريخت شديم؟
!
اونور: با كارد ميوه خورى
!!
من: اين كه خيلى تخميه؟
!
اونور: پس فكر كردى چگونه خلق شده اى؟
!
من: خوب خداجون، چرا اين همه آدم عوضى خلق كردى؟! مثلا زبونى رو كه بايد تو دهن يه آدم درستكار باشه رو گذاشتى تو دهن يه آدم بازارى دزد!! يا پيشونيى كه از سجده هاى طولانيه شبانه مهرموم شده رو كه بايد يه آدم مومن و درستكار داشته باشه رو گذاشتى رو پيشونى يه آدم مكار و رياكار يا
....
اونور: تقصير ما نيست جوان! اين فرشتگان كارخانه آدم سازى به ما خيانت مى كنند و اين اعمال رو انجام ميدهند
!!
من: خوب خداجون مگه از كارشون خبر ندارى؟
!
اونور: داريم.... ولى چه كنيم فرشته اند ديگر!! اگر سخت بگيريم مثل آن ابليس درگاهمان را ترك مى كنند
!!
مادرم: حامد كيه اين موقع شب دارى باهاش تلفنى حرف ميزنى؟
!
من: خداست مامان
!!
مادرم: آره ديگه كسى كه ساعت ۳ نصفه شب باهاش هستى بايدم خدات باشه
!!
اونور (خدا): چه كسى بايد خدا باشد؟
!
من: هيچى خداجون.... اگه من اين موقع شب با يكى باشم اون ونوسه منم ميشم زئوس
!!!
اونور: آه.... ونوس
!!
من: چى شده خدا؟
!
اونور: هيچى

من: چيه خداجون؟! عاشق شدى؟!
اونور: سخت پريشانم
!
من: چرا؟
!
اونور: تنهايى بد درديست
!!
من: آره خداجون مخصوصا اگه مثل من زشتم باشى و كسى تحويلت نگيره
!!
اونور: ببينم حامد (خدا در اين مكالمات با من پسرخاله شده!!) تو تا حالا عاشق شدى؟
!
من: هييييييى خداجون دست رو دلم نذار كه كبابه! بد درديه خدا.... بد درديه.... همون بهتر كه نشدى
!!
اونور: نمى دانم. ولى سخت احساس تنهايى ميكنيم
!
من: نگران نباش خداجون، بذار وقتش برسه خودم ى دختر آفتاب مهتاب نديده واست پيدا ميكنم
!!
اونور: تو بنده نيك ما هستى، اما ما عزبيم!! در روز حساب هوايت را خواهيم داشت
!!
(
اونورم مثل اينكه پارتى بازيه
!!)
من: خداجون چرا به داد مردم نمى رسى؟
!
اونور: كدام داد؟
!
من: اين همه داد كه از ملت بلند ميشه رو نميشنوى؟! اين همه توهين، اين همه كتكايى كه واسه گرفتن چيزى كه حقشونه ميخورن؟
!
اونور: نيك ميدانيم چه ميگويى. اما چه كنيم اين سرنوشتى ست كه از قبل نگاشته شده است اگر ما ميدانستيم كه اين بلا سر خلق مى آيد دستمان را قلم ميكرديم و حكم خلافت انسان در زمين را امضا نمى نموديم
!!
من: ولى نمودى
!!
اونور: بله نموديم
!!
من: خوب هم نمودى، خووووب
!
اونور: چى؟
!
من: هيچى بابا
!!
اونور: بنظر تو بايد چه كنيم؟
!
من: من چه ميدونم! اين گنديه كه خودت زدى خودتم درستش كن! خواهشا دست از سر كچل من بردار
!!
اونور: اى بنده ناپاك، من كجا دست بر سر كچلت گذاشته ام؟
!
من: بابا تو هم كه بيل بيلى
!!
(
چند لحظه سكوت
)
من: خوب خداجون، حالا ميخواى چيكار كنى؟
!
اونور: نمى دانم
!!
من: بنظر من خودكشى كن
!!
اونور: تو هم گول حرفاى اون نيچه نيمچه فيلسوف را خوردى؟
!
من: شوخى كردم بابا همينمون مونده آخرتمون رو از دست بديم
....
(
مثل اينكه باورم شده طرف خداست
)
من: خداجون تو رو خدا (!!) بيا مثل اين غول چراغاى جادو يكى دوتا از اين آرزوهاى مارو برآورده كن
!!
اونور: برو بابا تو هم حال دارى كار كن خودتو جر بده تا به خواستت برسى!! چه زود روت زياد شده؟! پسرخاله شدى؟! (گوشى رو ميذاره..... كمال همنشين درش اثر كرد
!!)
گفتگومون تموم ميشه و من مى مونم و يه دنيا سئوال و يه مامان كه بايد بهش توضيح بدم تا باور كنه طرف دختر نبوده!! خداوكيلى گفتگو با خدام دردسر داره ها، اونوقت هممون آرزو داريم و تو تنهاييمون باهاش صحبت ميكنيم!!

                    

+ نوشته شده در  Wed 10 May 2006ساعت 19  توسط میترا & رمیسا | 
روز ها از پس هم بی آنکه تکرار را در چهره ی آسمان ببینی می گذرند.

و خستگیه خورشید شب را به ستارگان می بخشد تا مجال خود نمایی یابند ...

سفر در پیش است روز تولد بهانه است برای بیدار شدن دوباره ی من و تو و رها شدن از همه ی یقین ها.

 و باورها تا خود را از جنسی دیگر باور کنیم و بیاندیشیم به تولدی دیگر در دنیایی بهتر...

من متولد ۱۸ اردیبهشتم و امروز سالروز تولد من..

یک بهار دیگه و یک روز دیگه از روزهای خدا.

و امروز ۲۱ بهار از عمرم در این دنیا سپری شده.

پیش از  هر چیز سلام  میکنم به همه ی دوستای گلم.

میترای عزیزم...

چه کردی دختر! غوغا نمودی، واقعا نمیدونم چی بگم و چطوری تشکر کنم، فقط اینو بگم که وقتی وارد وبلاگ شدم و این نوشته رو به مناسبت تولدم دیدم یک آن شُکه شدم و خیلی خیلی خوشحال.

مرسی عزیز دلم، باور کن این بهترین و غافل کننده ترین هدیه ای بود که میشد از کسی بگیرم .قشنگ ترین هدیه تولد تو عمرم.ممنونامیدوارم بتونم جبران کنم.

و اما دوستان خوب و گلم...

از تک تک تون به خاطر این همه تبریکات صمیمانه و دوستانتون تشکر میکنم.دست همتونو میبوسم.

واقعا لذت بردم وقتی این همه تبریک رو خوندم  و خیلی ذوق زده شدم از دیدن این همه کامنت.واقعیتش تا به حال این همه ( آدم که نه) فرشته تولدمو تبریک نگفته بود.بازم ممنونم از همگی.

میترا جونم اینا همش به خاطر قلم و نوشته های قشنگ تو هست که دوستان این همه لطف دارن که واقعا نوشته هات زیباست و برای همینم هست که من در برابر نوشته های تو کم میارم و ترجیح میدم چیزی ننویسم.

از آقا مهدی و آقا مصطفی عزیز هم به خاطر هدایای زیباشون تشکر میکنم. شرمنده فرمودید. امیدوارم همیشه سلامت و دلتون شاد باشه.

مرسی از اینکه در این محفل شادی سهیم بودید. براتون ارزوی سلامتی دارم . آسمون خونه هاتون همیشه ستاره بارون باشه و دلای قشنگتون مالامال از گرمای عشق............

+ نوشته شده در  Sun 7 May 2006ساعت 21  توسط میترا & رمیسا | 

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

که زصحرای ختن اهوی مشکین امد

 

             

                        

18اردیبهشت بهترین روزتوی بهترین ماه توی بهترین فصل توی بهترین سال خداست...

چندین سال پیش دقیقه ها میدویدند تابه ساعت حضورتوبرسند...

تابه وجود اورنده زیباییها باری دیگر...مخلوقی زیبارابه دنیاهدیه دهد...

خدای بزرگ وقتی توراافریدبه کارش لبخندی زدوگفت....تولدت مبارک..

بهاروقتی شکوفه زد با تموم زیباییش گفت....تولدت مبارک..

خورشیدازاوج هفت اسمون پایین امدوگفت....تولدت مبارک..

ماه درخشیدوتابیدوگفت...تولدت مبارک..

ستاره ها دونه به دونه چشمکی زدن وگفتند....تولدت مبارک..

واردیبهشت به خودبالیدکه امدنت رادرخودداشت وگفت.. تولدت مبارک..

وحالامن ودوستان خوب شبهای بی ستاره :دستهایمان راتااوج بودن بالا می بریم وباحریرسبزدعاوسبدی ازگلهای خوشبوی یاس  و به همراه بهترین ارزوها صورت قشنگت رامیبوسیم وبه تو عزیزترین عزیز میگوییم...

 

تولدت مبارک رمیسای نازنینم...

        

بیا عزیزم بیا ببین که هزازان هزارستاره امده اند تا طلوع زیبای بودنت را به تو تبریک گویند

بیانازنینم بیاوشمعهای پرنورکیک شیرین سال دیگراز بهترین سالهای عمرت رافوت کن...ولی یادت نرودارزویی کن ومادردل امین گوییم

              happy birthday

      

بیاودربزم شادی که ما برایت گسترده ایم نگین انگشتریمان شو...تا به دورت بچرخیم وبهترین روز زندگیت راپرازستاره های خاطره کنیم...

      باشد که هزاران سال بودنت راماندنت را وشکوفتنت را در قشنگترین روزخدابه توتبریک گوییم...

    

اسمان دلت ستاره باران....تولدت مبارک...

        

    دختر عمه ات:میتی جون..ودوستان خوب شبهای بی ستاره واین یه کادوی قشنگ دیگه از طرف 

 اقا مهدی از وبلوگ(حدیث عشق)که حیفم اومد اینجا

نزارم(http://www.mehdy62.blogfa.com/)

رمیسا جونم کادوهات چه زیاد شدن....اینم یه کادوی

قشنگ دیگه ازطرف اقا نصرالله از وبلوگ (راز شکوفایی

عشق)

کلیک کن

 

                   

+ نوشته شده در  Mon 1 May 2006ساعت 8  توسط میترا & رمیسا | 

ديروز چه شوقی داشتم
برای آنچه امروز در دستان من است !!!
و اينک لبريز انتظارم

برای فردايی که نمی‌دانم
...

روزهای تکراری ...روزهای بی خبری ... روزهای تنهایی و سکوت ... روزهای
...
بهاری !! تنها فايده ی اين بهار خوابيدن هياهوی سر سام آ ور شب عيد خيابان هاست و تعطيلات کوتاه سيزده روزه اش و بس ! وقتی عقربه ها با هم مسابقه گذاشته اند و شرط بسته اند که

نيايی و تو هم نمی آيی
چرا مثل يک نوار تکراری بخوانم از زيبايی بهار و گل و پروانه و دشت و شکوفه !؟
وقتی آدم برفی ها بی مرثيه خوان می ميرند و تو باز هم نمی آيی چرا به شور و نو شدن بينديشم !؟
من از دست نيامدن هايت خسته می شوم آخر روزی ...
من از دست تو و اين بهاری که بی تو با من بی حوصله هی دالی می کند و میرود تا سيصد و اندی روز ديگر دوباره بيايد و مرا حرص بدهد خسته می شوم آخر روزی
...
بيست و سه سال تمام نيامدی ، ديگر اگر بيايی هم نمی شناسمت ، اما بيا ... حتی اگر شده نا شناس ، حتی اگر شده برای چند لحظه
...

پس تو کجای این روز و شبی

شهر تو کجای اين زمين بود
اين همه دور ؟
تمام مردم ايستگاه می شناسندم
بس که من هر روز شاخه گلی به دست
به دنبال مهربانی تو
هی طول قطار را رفتم و آمدم
بس که من هی نام تو به لب,گوشه و کنار

سراغ نشانی کوچکی از تو بودم
پس تو کی از اين سفر می آيی؟

 

+ نوشته شده در  Thu 27 Apr 2006ساعت 20  توسط میترا & رمیسا | 

تاقلم رومیزارم روتن این کاغذهمه کلمه هاحروف قافیه ها ازسرم می پره بیرون...

انگاری خیلی وقته که دیگه...حتی حوصله فکرکردن هم نداره.

دستم هم ننوشته خسته میشه ...دلم میخوادبهشون بگم خیلی وقته سکوت کردم شروع نکرده خسته شدید؟؟؟

مثل اینکه به تنبلی عادت کردن یا شاید دیدن سکوت بی دردسرترازفریاد....

فکرش وبکن خسته ای..خسته خسته تاحالاخیلی به اخررسیدی امادوباره شروع کردی ...تاکی قراره تکراربشه...خودش میدونه وخودش...

ادمای زیادی روتوی دنیای خدامیشناسم هرکدوم دنبال یه چیزی میدون امانمیدونن دارن دوره خودشون می چرخن نمیدونن وقتی برسن اخرش تازه می فهمن اولشه....مثل مرگ:که شروع یه زندگی...مثل شب مثل خواب یه مثل هر چیزه دیگه ای....

پس چراغصه بخورم؟؟؟واسه چیزی که هیچوقت تمومی نداره؟؟؟پس تو چرا غصه میخوری؟؟؟...

بعضی وقتامیگم خوش به حال دیوونه ها...هیچی نمی فهمن اما کسی چه میدونه....شاید اونام با خودشون میگن:خوش به حال من...

دلم میسوزه واسه خودم...واسه تو...واسه ادما...واسه همه...شب وروز میکنیم...روز وشب...غصه می خوریم می خندیم...واسه یه تیکه نون هزاردرمیزنیم...واسه عشق هزاراشک میریزیم ..واسه یه ذره محبت هزاردروغ میگیم...به هم میخندیم..هم وگریه میندازیم ....

اخرش هیچی به هیچی...تک درختی خشک و تنها

یه بار چشمات تو چشمه منه...یه بارچشمات تو چشمه یکی دیگه...یه بارم چشمات بسته میشه دیگه وانمیشه....

تازه یادت می افته تو با این چشمات چه کاراکه نکردی؟؟؟

دستم خسته شد مثل چشمام...بیااین قلم روتوبگیر....شایدچشمات حرفهای زیادی دارن که باید دستت بنویسه....

بیا بگیر...شروع کن مثل همه اون شروع های دیگه......یه خط بنویس....بد نقطه سر خط...

نزارچشمات نگفته بسته بشه....بنویس بنویس.........

توکه دستت با نوشتن اشناست

             دلت ازجنس دل خسته ماست

                                    دل دریارونوشتی....

                                            همه دنیارونوشتی...

                                         دل ماروبنویس...دل ماروبنویس....

+ نوشته شده در  Tue 18 Apr 2006ساعت 16  توسط میترا & رمیسا | 

یادم باشد ...

حرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز روبراه است و بر وفق مراد است و خوب

تنها...

تنها دل ما دل نیست.

 

+ نوشته شده در  Thu 13 Apr 2006ساعت 12  توسط میترا & رمیسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
میترا و رمیسا دو دوست و خواهر همیشگی هستند که اکنون هر کدام در کشوری جدا و دور از هم زندگی میکنند که وجود این وبلاگ اونهارو و شما رو از مسافت های دور به هم میرسونه...پس تو هم بیا و همسفر ما شو...

ستاره ای پرنور
غربت دلهای بهار(وب قبلی خودم ورمیسا جون)
ستاره های گذشته
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
ستاره های پرنور
ادم های خسته وتنها(میلادجان وارزوجون)
اشنای غریب(اقاامین)
رازشکوفایی عشق(اقانصرالله)
فضایل اهل بیت (ع)(اقای محمدیزدانی)
گل یخ
یارباماست(حسین اقا)
حال وروزیک دانشجو(اقاالیاس)
کلبه تنهایی(اقااحسان)
دلم تنگ است(نجماخانم)
نی نی کوچولوی مامان وبابا
خاطرات من وسامی
ترجمه فارسی قران
همنفس(گلساجان)
نبودتونبودمن
گل نرگس(اقای امیرحسین)
اهنگی دیگر(اقامسعود)
یک عشق سبز برای یک چراغ زندگی(اقاارش)
بی تو هرگز(حسین اقا)
بی خوابی
به یادحاجی بابا
نامه هایی به هیچ کس(اقاوحید)
روح سرگردان(اقامجید)
حرفهایم برای تو(اقاامین)
عشق من ومرضیه(مرضیه ومحمد)
لیست وبلاگهای به روز شده
دلم خواست چی میگی تو؟؟(مریم جون)
مکاشفات فرشوشتر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

#FFFFFF
::. شبهای بی ستاره .::

شبهای بی ستاره

#FFFFFF